تبليغاتX
به نام تنهاشکننده کاخ سکوت





دلم آب نبات چوبی می خواد! 

همیشه وقتی بچه بودم دلم می خواست دستم به شیر آب ظرفشویی برسه.دوست داشتم اونقد بزرگ بشم که مانتو بپوشم و روسری سرم کنم.همیشه دلم میخواست بتونم بخونم تا به مامان و بابا اصرار نکنم که برام داستانای تکراری بخونن.دوست نداشتم موقع خوابیدنم کنارم باشند و برام لالایی بخونن.میخواستم تنها بخوابم.دوست نداشتم تند تند ازم بپرسن گرسنه ای؟تشنه ای؟یا برام هی از اون آبنبات چوبی هایی بخرن که همشون یه طمع داشت.
اما حالا دستم به شیر آب ظرفشویی میرسه.مانتو می پوشم و دیگه می تونم کتابای خودمو تنهای تنها بخونم.ولی حالا دلم می خواد یکی برام لالایی بخونه. حالا دلم از اون آب نبات چوبی های یه طعم می خواد!
نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

هو هو چی چی... 

هو هو ... چی چی...
من یه قطار مسافر بری ام!هو هو چی چی.مسافرم می شی؟اگه برات آب نبات چوبی بخرم اگه یکی از چراغای جلومو به تو هدیه بدم مسافر من می شی؟
من اینجا تنهای تنها نشسته ام.واگن هام آنقدر غر غر کردن که خوابشون برده.الان دو روزه که خوابند.با صدای قدم هات بیدارشون کن.خیلی وقته منتظر صدای قدم های تو هستند.هو هو چی چی
هو هو چی چی من یه مسافر می خوام!یه غریبه با یه لبخند!تو مسافرم می شی؟یکی از شیشه هام شکسته.بقیه شیشه ها از قصه ی اون شب و روز گریه می کنند.بیا شیشه را با یه شیشه رنگارنگ عوض کن.هو هو چی چی
من یه قطار مسافر بری قراضه ام!از اونایی که هنوز با زغال کار میکنند.از اونایی که با صدای بلندشون گوش همه را آزار میدند.از اونایی که با تکوناشون خواب را از چشم مسافرا می گیرند.
هو هو چی چی ...شیشه هام شکسته هو هو چی چی..
حالا که همه حقیقت را گفتم مسافر من می شی؟

نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

 

یک مربی حیوانات سیرک می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند:وقتی فیل هنوز کودک است،یک پایش را به تنه ی درختی می بندد.فیل بچه هرچقدر هم که تقلا کند نمی تواند خودش را آزاد کند.اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه ی درخت از او نیرومندتر است.
هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد،تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد.فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند.
همچون فیل ها پاهای ما نیز اغلب اسیر بندهای شکننده اند.اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه درخت عادت کرده ایم،شهامت مبارزه را نداریم.بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است.

                                                                                        پائولو کوئلیو
نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

 

سلااااااااااااااام

بالاخره امروز امتحانام تموم شد. راحت شدما.تابستون چه خوبه
فقط خداکنه نتیجشون خوب بشه
مرسی از اینکه اصلا منو یادتون نرفت و سر زدید!!!
نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

 

سلام خوووبید؟
ببخشید که این پست آخر دیر شد.مگه درس و مدرسه میذاره.
ایندفعه اومدم خدافظی کنم البته تا آخر امتحانا بعدش دیگه میام تند تند آپ میکنم.
این چندوقت که نیستم فراموشم نکنید.سر بزنین نظر بدین.
خدافظ تا تابستون.
نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

آدم برفی 

آدم برفی...تنها آدمی که به اندازه من تنها بود.
با اون شال کهنه دماغ عمل نکرده اش درست مثل خودم بود...
-هی آدم برفی تو منو دوست داری نه؟منم مثل توام!بیا با هم دوست بشیم.و دستم را دراز می کنم به طرف بیل مشکی بابا بزرگ که روی تن آدم برفیه.
-چرا دست نمی دی؟
و ناراحت میشم.
ـآدم برفی افادهای!هیچ وقت دوست پیدا نمی کنی با این اخلاقت...
و با لگد هام تیکه تیکه اش می کنم. اون قدر مغروره که ناله هم نمی کنه و من محکم تر می زنم.نمی خوام ببینمش...آدم برفی با اون غرورش درست شبیه خودم بود... خود خودم...

 

 

نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

ستاره به ستاره 

می رفت
توی کوچه های تاریک آسمان
به هر ستاره میرسید
دعای توی آن را برمی داشت
می خواند
و توی دلش می گفت:
دعایت رسید!
ستاره به ستاره
دعا به دعا
چشم هایش خیس می شد
خیس تر
آن شب
تا صبح
بی صدا باران بارید
خدا می گریست!

نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

 

ظهر بود.ظهر گرم گرم... آفتاب مثل همیشه ساکت و صبور بی آنکه حرفی بزند روی زمین دراز کشید.     کمی به آسمان چشم دوخت.باز هم ستاره ای نبود!دلش گرفت و به یاد غصه هایش افتاد.او دوست داشت مثل مهتاب آسمان را حتی برای یک بار هم که شده با همان لباس سیاه وصله دارش ببیند.لباس سیاه وصله دار؟خودش هم نمی دانست.فقط از مهتاب شنیده بود.شاید این را هم نمی دانست که وصله ها همان ستاره ها هستند... دلش می خواست با ستاره ها دوست شود،با آنها حرف بزند یا نه،مثل مهتاب آنها را بشمارد و بشمارد تا خوابش ببرد.                                                                          مدتی گذشت و آفتاب هنوز غصه هایش را میشمرد. آن قدر شمرد و شمرد تا خوابش برد. خورشید به آرامی لحاف سایه را به روی او پهن کرد.چه لذتی داشت!آخر شب داشت از راه می رسید.
نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

صورتک 

دهانش یک حفره ی گود بود با لبهای گوشت آلود که از دو طرف تا بناگوش باز شده بود.جای چشم دوتا سوراخ عمیق داشت با ابروهای پهن بینی عقابی و صورتی پر از خطهای کشیده.آیینه همه جورش را دیده بود:صورتک غمگین، صورتکی که فریاد می زد،صورتک عصبانی ولی این یکی با بقیه فرق داشت.یه جورهایی احمق به نظر میرسید.از خنده ی طولانی او که قرار نبود هیچوقت بند بیاید لجش می گرفت با خودش می گفت کاش لااقل اونو یه کم اون طرفتر میذاشتن جوری که تصویرش اینقدر روی دلم سنگینی نکنه.آینه صاف و ساده و روشن بود و همه چیز اتاق دردایره ی نگاهش جا میشد حتی باد سردی که هو میکشید و دور اتاق میچرخید صورتک گفت:چه هوای خنکی. باد شلاقی به پنجره کوبید و چند قطره ی درشت آن روی صورتک نشست.آینه گفت:خدا شانس بده! توی اتاق هم از بارون بی نصیب نمیمونه .    صورتک این را شنید و خنده اش عمیق تر شد.                                                                             آینه پرسید واقعا چی میتونه اینقدر خنده دار باشه که دهن تو یه سره باز بمونه؟ صورتک گفت:چه سوال با مزه ای!آینه تو چقدر ساده ای!کاش به جای این همه ظاهر بینی یه کمی هم پشت هر چیزی رو می دیدی.زندگی همش خنده داره. تا حالا به آدمهایی که جلوی تو می ایستند و خودشون رو خوشگل می کنن فکر کردی؟به شادیهای کودکانه ی اونها. به صورتهایی که گاهی غمگین هستن،گاهی پر از خنده، گاهی فریاد میزنن،گاهی...                                                                                                      صدای صورتک آرام آرام دور و دورتر می شد.آینه دیگر چیزی نمیشنید.کم کم داشت پشت چیزهایی را میدید که تا آن موقع فقط ظاهرشان را دیده بود.                                                                           باد هو کشید باران به شیشه می کوبید و لنگه ی پنجره به دیوارکوبیده شد و صدایش توی اتاق پیچید.آینه به خودش آمد. بی اختیار نگاهی به دیوار روبرو انداخت.صورتک سر جایش نبود.لحظه ای خیال کرد باد او را برده ولی صورتک سنگین تر از آن بود که... نگاهش افتاد به تکه های گچ تیره رنگی که کف اتاق پخش شده بود .                                                                                                              باران ریز و تند به پنجره می خورد و توی هوا می پاشید. چند قطره روی صورت آینه برق میزدند.جای صورتک توی دل آینه خالی بود.
نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |

همراه ابرها 

پیرمرد روی ایوان نشسته بود.خورشید تقریبا به وسط آسمان رسیده بود.بازتاب نور خورشید از سطح ساختمان بلند روبرویی به چشمانش می خورد.او همان طور که آرام روی صندلی اش نشسته بود به آسمان خیره بود.ابرهای پاره پاره مثل روبان هایی که دور یک جعبه کادوی آبی رنگ پیچیده شده باشندآسمان را احاطه کرده بود.باد به آرامی موهای سفید پیرمرد را مثل پرچمی بر افراشته تکان می داد.ابرها هم که به رنگ موهای او بودند به آرامی تکان می خوردند.انگار موهای مرد سعی می کردند به دنبال ابرها بروند و نمی توانستند.چند دقیقه گذشت تا اینکه خود پیرمرد به دنبال ابرها رفت.

نوشته شده توسط نیکو | لینک ثابت | موضوع: |